جوان ترک که بودیم پول توجیبی‌مان به همان شندرقاز معروف هم نمی‌رسید؛ اما شاید رویاهایمان هم قد بلندی نداشتند که نشود دست به سرشان کشید. یاد همه ما می‌آید که از همان چزقلی‌هایمان، دلمان می خواست دستمان توی جیب خودمان باشد. می‌رفتیم بقالی آقا صفر، سیاه‌دانه می‌خریدیم و شانسی ۱۰ تومنی انتخاب می‌کردیم. مدادگلی می‌خریدیم و به جامدادی آهنی خیره می‌شدیم. شاید هنوز یادمان باشد این پوستر رنگی عجیب و غریبی که مثل پروانه کسب، بالای سر همه کاسب‌های محل نصب شده بود. “عاقبت نقد فروشی – عاقبت نسیه فروشی”
مدتی به دنبال صاحب این اثر گشتیم. هیچ خبری نه از طراح بود نه از ناشر اولیه . آن زمان‌ها هم که هنوز گوگل جان! نبودند که گمان ببریم این اثر بی پدر و مادر است!!! خلاصه این فرزند نامی مال کدام نقاش این‌ور آبی یا آن‌ور آبی است، نمی‌دانیم! هرچند از وجنات جناب “نقد فروش” شاید بشود به فرنگی بودن اثر پی برد ولیکن… چمی‌دانیم… لابد آن بنده خدا نقاش هم نسیه کار کرده که دیگر هیچ خبری از وی نیست. این پوستر آن‌قدر در مملکت ما محبوب شد که بعدها محمد صالح‌علاء هم سریالی با کارگردانی مرحوم “رضا ژیان” ساخت با همین عنوان عاقبت فلانی و فلانی که نشان از اثرگذاری عجیب و غریب یک طرح گرافیکی موفق در مملکت داشت. حالا اما بعد از این‌که پیرترک شدیم بد نیست یادمان بیاید از عاقبت نقد فروشی و نسیه فروشی و با خودمان فکر کنیم امروز چه چیزی ما را عاقبت به خیر می‌کند…